تعطیلات تابستون به چه سرعتی داره تموم میشه انگار همین دیروز بود که کلی واسشون برنامه مینوشتم رو یه تیکه کاغذ واسشون شوقو ذوق داشتم ولی خب نتونستم همشو انجام بدم و از این بابت خیلی ناراحتم چون تقریبا تنها تابستون آف توی عمرم بود.مشکل بزرگ من اراده نداشتنه که باید روش کار کنم نمی خوام زندگیم پوچ باشه....
یک هفته دیگه باید برم دانشگاه این ترم 21 واحد دارم خدا به خیر گردونه!(شامل سیستم گردش خون4 واحدی!)ایشا... بتونم توی ترم ایروبیکو ادامه بدم آخه چنان نشاطی به آدم میده وصف ناپذیر!هرچند در کمال فلاکتو بعد از این همه تعریقو اینور اونور پریدن چیزی از وزن گرام کاسته نشده اینم به دلیل جسته گریخته رفتنو بعد از کلاس سالار یا بوف رفتنو ذرت مکزیزکی شکلات گلاسه و پیتزای پپرونی خوردن ! چشمم بابا قوری مثه چه طر !
این تابستون با سمپاد جاهای باحالی رفتم مثه طزرجون(باغ الناز) فخرآباد(باغ زهره)خوش گذشت از خوشی کردن لذت میبرم بهم انرژی خیلی چیزا رو میده(اگه ناخالصی همراش نباشه!)
مملکتم که اوضاعش قاراش مییییییش زندانیان بدبختم که کلییییی بهشون میرسن تو زندان ! مردمم یهو غیب میشن سر از قبرستون درمیارن !دولت عزیزمونم داره پیگیری میکنه نگران نباشین !
ماه میهمانی خداستو کلی داریم پذیرایی میشیم در جوار ایشون نزدیک افطار درو دیوارو غذا میبینمو شیون میکشم!
خدایا آدم که یه ماه جایی مهمون نمیشه کمترش میکردی خو!
امشب شب قدره خدایا یه دعا : به من اراده و آگاهیو بینش درست بده
بعضی حرفا دارم که نمیتونم به زبون بیارم چیکارکنم آیا؟حس میکنم اگه بگم به درون نهفته خودم خیانت کردم!در صورت نگفتنشم...
کاش یکی بود که بدون قضاوت راجع به آدم میشد هرچییییی تو مغزته رو بهش بگی و ازش راهنمایی های آبدار بگیری...
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 1:33 موضوع | لینک ثابت
بالاخره بعد از تمومی امتحاناو رفتن دسته جمعی کلاس به رستوران بوف و کلی سرخوش بازی در آوردن میرسیم به قسمت خوشمزه کار یعنی تعطیلات-استراحت.. و دیگر هیچ ! امسال اولین تابستونیه که بدون ذره ای دغدغه درس سپری میشه
ولی از اونجایی که هر بیکاری ممتدی باعث احساس پوچیو بیهوده بودن میکنه برآن شدم که تکونی به خودم بدمو لا اقل زیادی هم بطالت بازی در نیارم زین رو! کلاس فوریت های پزشکی ثبت نام کردم که هم به درد دنیام بخوره هم آخرتم!
جالبه خوشم میاد(البته فعلا!)استراتژی خانومای خونه دارو نمیفهمم هرچه قدرم که آدم بی نیاز به پول باشه و رو پول شوهرش چنبره بزنه!(توهین نشه)ولی بازم غیرقابل تحمله تو خونه موندن!
دیشب به مناسبت تجدید دیدار دوستان رفتیم باغ گیلاس با دکورش حال کردم البته اول که رفتم تو دیدم خالیه خبریم نیست اومدم برم بیرون یارو گفت خانوما ته نشستن هرچند اولش نفهمیدم منظورش از ته چیه و به جز چندتا تخت که حالت آلاچیق داشتن چیزی ندیدم ولی کمی که جلوتر رفتم دیدم اون پایین یه کلبه مانند بود با یه آبشار ساختگیو درخت گیلاس
پیوست:چرا من هروقت گیلاس میخورم باید توش یه کرم سفید ترجیحا نصفه ببینم؟:((
این روزها کشورم قاراش میشه این روزها معنی ک و د ت ا رو به خوبی متوجه شدم!داشتم کتاب قلعه حیواناتو میخوندم که دیدم چه قدر لحظه به لحظش مصداق داره کف بر شدم!
دارم آهنگ جدیدشهرام ناظری با نام خسو خاشاک رو گوش میدم=>ایران کهن درخطر افتاده خبر شو...)
این روزها استراحت می کنم کتاب میخونم استراحت میکنم نت میام ..بازم استراحت می کنم..دلم واسه دوستام تنگ میشه استراحت می کنم..کلاس میرم استراحت می کنم خسته میشم استراحت میکنم..وقتی فک میکنم ترم دیگه ۳تا سیستم دستگاه گردش خون و تنفس و ادرار + ایمونولوژی دارم به این نتیجه میرسم که باید میزان استراحتمو بیشتر کنم
فیس بوکو که منهدم کردن با ف ی ل ت ر شکنم که بری چیزی جز بوی غمو چیزایی که نفرتو تو وجودت رشد میدن نمیبینی ۳۶۰ هم که is closing ! نشستم یه گردش سیر تو 360 کردم بلاگ هامو خوندم دیدم چه قدر همه چیز در حال تغییره
خدایا چیزایی که دوس دارمو ازم نگیر پیوست: منو به راه راست هدایت کنkaretim
P.s : یه چیز دارم هیچکی نداره...
نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت
آن نشد که آن به (Beh)
یعنی آنچه نباید میشد شد...
ازدروغ و رسانه ملی یک طرفه متنفرم !
به هیچی دیگه اطمینان ندارم...خیلی بده هاااا
Ps: مایکل جکسون به دیار باقی شتافت !
Ps2 : پس فردا امتحان سیستم عصبی دارم! ۵/۳ واحد یعنی میگید چی میشه !؟
نوشته شده توسط بهار در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت
آخ عزیزم عزیزم عزیم
آخ عزیزم عزیزم
ضربان قلب من
آخ عزیزم عزیزم عزیزم...!
تقدیم به بنیامین خوووننده عزیزم عزیزم:تو منحصر به فردی چشمای رنگی رنگی دینگ دینگ
جدیدا بحث انتخابات داغ شده
در ایام فرجه درس خوندن خیلی سخته حتما باسی شب امتحان بشه و در حالی که تو سر می ز نمو نصف کتاباتم(کتاب که چه عرض کنم جزوات)مونده با استرسی وصف ناشدنی به امیدی تمامی این دروس در خواب سر بر بالین بنهم(کابوسا جای خود داره!)
نکته کنکوری:ولی وقتی دم درسشو تو فرجه یا جلوتر خوده باشه لذتی داره که حتی به پای آهنگ بنیامین گوشیدنم نمیرسه! یه بار امتحان کنید طالب میشید
نوشته شده توسط بهار در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت
مورخ:8/3/1388 ساعت: 9:30
اول نوشته هامو نمی دونم چه جوری باید شروع کنم وقتی با خودت حرف می زنیو فک میکنی یه عالمه چیزه که تخلیشون نکنی مغزت می ترکه!باید یه جایی خالی بشن!ولی وقت خالی کردنشون زورت میاد!یهو غیب میشن!
در فلق بود که پرسید سوار...خانه دوست کجاست..!؟فلق جان جدی کجاست!؟
خب دفعه قبل که همو دیدیم کجا بودیم؟آهان قضیه برگشتن من به دیار بودو شروع امتحانات ترم قبل خب الانم نزدیک امتحانات این ترمه یعنی من یه ترم آپ نکردم؟! چرا؟ (خب حسش نبوده دیگه دلیل به این واضحی!)
به شدت الان هوای اتاق ملس می باشد و مستعد خوابیدن!منم که خوابمو کردم ولی جای نرمو گرمم بسیار اغوا کنندس...
بگذریم ترمی که گذشت بهتر از ترم پیش بود کم تر عذاب وجدان درس نخوندن داشتم..خش تر گذشت بچه ها بهتر شده بودن ولی نمیدونم چرا استادا این ترم این قدر کلاس ما رو دعوا میکردن دانشجویی گفتن دانشگاهی گفتن راه به راه آدمو به فحش می کشن که چه کلاس مجنونو شلوغی ! نمی دونم والا
راستی اون بالا رو باز باید عوض کنم بکنمش خاطرات یک دختر 19 ساله :دی میشه دیگه 13 اردیبهشت امسالم گذشت نمی خوام بزرگ شم!زندگی در جریان است ای دوست!ولی نمیخوام تو سن 40 سالگی مثل 40 ساله ها باشم در واقع بدم میاد از اینکه کسی بهم بگه چه جوری باشم می خوام همین جوریکه هستم باشم نمرم از لحاظ جنبه انتقاد پذیری صفره!
پی ان:این روزها همه مینیمال می نویسند شما چه طور؟!مینیمال ها رو دوس دارم ولی مینیمال نویس ها را نه به گمانم!
پی ان2:فیس بوک فیلتر شد(نزدیک انتخابات)
پی ان3:فیس بوک به دلیل مردم غیور و فحش بده ایران از زندان فیلترینگ به در آمد
پی ان4:حالا که همه چیز خوب است و نیک تموم شد
PN5: something new happened to me & I like it
پی ان6:یکی این نظرو واسم گذاشته بود به صورت خصوصی کلی خندیدم باش:دانیال: سلام
آخه دلم براتون میسوزه که کسی نظر نمیده من میدونم که تمام نظراتو خودتون نوشتین عیبی نداره منم اولش همین جوری بودم ولی بعدش که راه کارو یاد گرفتم بازدید کنندههام زیاد شد اگر تمایل داشتید که یادتون بدم با این شماره تماس بگیرید:0935933...
پی ان 100024 : .....
نوشته شده توسط بهار در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت
می خوام با خودم دردو دل کنم!با خودم خلوت کنم آخرین آپم مال ۲آبانه !!!و امروز۱۵دی!!!!!!!!!!چه قدر از خودم دور شدم چه قدر دلم واسه خودم تنگ شده..حاضرم شرط ببندم کسی این وبلاگو نمی خونه واسه همین راحتم توش!
از وقتی شنیدم نوشتن احساسات درونی باعث کاهش کلسترول بدن میشه!!! تصمیم گرفتم بازم بنویسم!
۱۰دقیقه پیش اس ام اسی به این مضمون دریافتیدم:۱۰۰تاصلوات قسمتت شده بخون حال خانم سلطانی(دبیر فیزیک پیش دانشگاهیمون)خیلی بده فردا قراره عمل بشه سرطان خون داره!)دلم بیش تر از پیش گرفت!دختر۱۳سالشو توی یه سانحه رانندگی از دست داد!دخترش مدرسه خودمون بود...دکترا میگن چون شوک ناشی از این سانحه خیلی زیاد بوده سرطان گرفته!
خانوم فوق العاده ای بود..چرا آدمای خوب ۱۰۰۰تا مصیبتو گرفتاری واسشون پیش میاد؟!زیاد دیدم مواردشو!شایدبگن امتحان خداوندی!خدایا هیچ وقت منو این جوری امتحان نکن!طاقتشو ندارم..توانم کمه
چرا من باید دلم بگیره امشب؟ خوشی زده زیر دلم آیا؟!
تحمل شنیدن بدبختی کسیو ندارم جریان غزه رو شنیدین؟!تنها واژه پسته که می تونه عمق وجود این آدما رو بیان کنه!
ولش از خودم بگم قرار بود امشب بیخیال گندکاریای این بشر دوپا بشم
یک ترم گذشت(من مایوس کننده:بدبخت ۱۳ترم دیگه باید جون بکنی)چه قدر زود گذشت چه قدر جالبو پرفرازو نشیب گذشت!بچه های کلاس واقعا باهم صمیمی هستیم..چه قدر یزدیا خوبن!!!!(ته خود تحویل گیری!)چه قدر بی شیله پیلن!چه قدر کلاسو و ان دماغو نیستن!چه قدر وقتی کنار خونواده ای حس می کنی پشتت قرصه حامی داری...
پریروز میان ترم جنین امروز میان ترم یزیولوژی و فردا آغاز فرجه ها برای امتحانات ترم!
امشب بدجور تو فاز درس نبودم...زدم تو کار تجدید آپ..
فردا میرم کتابخونه به یه دلیل خوب!دلتنگم!
چرا تعطیلات بین ۲ترم ما فقط ۵روزه؟!
۵شنبه ای بردنمون بیمارستان دوره Early Clinical Exposure ! یه اتاقی بود فکر کنم اسمش CPR بوداحتمال اینکه مریضی که وارد این اتاق شده زنده بیرون بیاد ۳تا۵٪ بود!!!!!!!! این یعنی اتاق مرگ! (پیشمرگت بشم یعنی این!)تصادفیای خیلی خراب یا کسایی که از ارتفاع زیاد میفتنیا اونایی که رگ خوشونو زدن میوردن اینجا با یه عالمه دم و دستگاه! خب احمق مریضی خودتو می کشی؟!؟! که این همه آدمو دورو ور خودت جمع کنی؟!وقت و سرمایه ملتو به هدر میدی اینجوری!
یهو یاد استاد روان شناسیمون افتادم وای که چه آدم خل ورزو دوست داشتنییه
ناخودآگاه:تو الان شدیدا به پیتزا احتیاج داری
من:اوهوم...
-آهنگ ساسی مانکن گوش کن!
-نمی خوااام ترجیح میدم secret garden بگوشم یا حسین علی زاده..دارم قلبی لرزان ز رهش...چه قدر از خانومایی که سنتی می خونن خوشم میاد!
-ناخوناتو بگیر که همه رو زخم و زار نکنی
-نمی خوام بهم حس قدرت میدن!
-برو حموم
-دیروز بودم چه خبره مگه؟حسش نی
-درس بخون
- بیییییییب
-برو بمیر!
-آمادگیشو ندارم!می خوام گذر اکسیژنو تو ریه هام حس کنم..زندگی میکنم و خوشحالم!دلم میگیره یعنی زندگیم موج داره!
-باشه هر غلطی خواستم بکن فقط ننگیو ناله نکن!
-باشه!(با یه لحن خاص!)
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت
خب!سیبه مثل اینکه خدا بخواد وایساد بالاخره!![]()
یک عالمه حرف داشتم و الان حتی نمی دونم از کجا باید شروع کنم!
با کلی ذوق و شوق رفتم پزشکی اصفهان!اولاش از حق نگذرم اردوی تفریحی خوبی بود!۴تا دندون بودیم با ۴تا پزشکی بیرون رفتن به تعداد Nبار!۳۳پل که دیگه شده بود پاتوقمون!
ولی کم کم حس غربت گرفتمون اونم از نوع بدجور..هر دفعه از خواب بیدار می شدم به این فکر می کردم که خدایا بافت و بیوشیمی ازم نپرسه دیگه قول میدم درس بخونم و این قول دادن ها هر روز ادامه پیدا می کرد...
درس هم که دریغ از حتی یک کلمه! تمام وقتم صرف رفت و آمد و دویدن از این طرف دانشگاه به اون طرف دانشگاه می شد آزادم که خودش همش ننگی می کرد!!!![]()
دانشگاهش از نظر شکل و شمایل فوق العاده بود مخصوصا واسه من بچه کویر بهشتی بود واسه خودش!
ولی......![]()
به قول یکی از سال بالاییا کم کم زیبایی شهر و دانشگاه واست کم رنگ میشه و ادمای اون شهرن که مثل مته برقی رو اعصابتن!البته من با خود بچه های کلاس زیاد مشکلی نداشتم ولی با کادر اونا به جز یکیشون به شدت حال نمی کردم و می خواستم اون تابلوی طرح تکریم ارباب رجوع رو بکوبونم تو سرشون !!!![]()
همه می گفتن عادت می کنین!بله !اما به چی ؟؟!به سختی کشیدن!از یه طرف دیگه مقدار تفاوت سطح علمی دانشگاه یزد و اصفهان اون قدر زیاد نیست که آدم ۷سال از بهترین سالای جوونیشو تو خوابگاه بگذرونه!یا خوا یا درس که درسم آدم نمی تونه اونجا بخونه!! نتیجه همه این وراجی ها ! این بود که به آغوش خانواده بازگشتم!![]()
و اما از خاطرات خود کلاسای اصفهان و بچه ها..نمی دونم چه جوری بود که صحبتمون شده بود فقط پسرا و مسخره کردنشون به قول بچه ها من نمی دونم دبیرستان که بودیم راجع به چی حرف میزدیم
یکی بود که بهش می گفتیم SPG(همون سگ پاچه گیر معروف!)چون منو فائزه باهاش دعوا کردیم سر ردیف جلو نشستن !پسرک ابله!
(چه قدر من کینه ای شدم جدیدا!)یکی دیگه بود ملقب به Puma!(روز اول لباسی با مارک مذکور پوشیده بود!)ایشون هم به سبب موهای اتو کشیدشون معروف شده بودن(هر روز صبح بلااستثنا!)یکی دیگه باباش معاون تخصصی دانشگاه بود و فوق العاده طفل!! و به نظر من دچار بیش فعالی بیش از حد!چون هی از جلوی کلاس می رفت عقب و بالعکس!
و بسیار مسخره کن که من از این اخلاقش تنفر خاصی داشتم!
سر کلاس بیولو÷ی من غایب بودم استاد کوییز گرفت و زهره که به صورت تفننی سر کلاس ما اومده بوده اسم این طفلو بالای برگه خودش نوشته استاد که برگه ها رو تصحیح می کنه می بینه 2تا آقای X هست حیف که نیستم قیافشو ببینم =)) یکیم داریم که به سبب شباهتش به فرهاد عسگری توی فیلم ترانه مادری!!!بهش میگیم فرهاد عسگری!که اونم استاد بلوتوث بازای سر کلاسه!
راستی ۲تا خارجکیم تو کلاسمون بود یکی از عراق و دیگری از لبنان!بچه های خوبین)حداقل از ایرانیا خیلی بهترن!توی معارفه لبنانیه می گفت: Pls Don't talk abt politics & religion & just study yr lessons اسمش حسنه و جدیدا هم که موهاشو زده و بهش میگن بچه ها حسن کچل![]()
oWیادم رفت راجع به کم رنگ بگم(اسمش بهرنگ بود بهش می گفتیم کم رنگ!)همیشه یه لباس صورتی می پوشید!یکی از بچه هامون عشقه اینه!(بعضی اوقات آدم تو کف بی مزگیاش می موند!)خلاصه که اسامی زیادن و حسش نیست دیگه بقیشونو بنویسم...
هر چند سوسن دندونا هم مونده هنوز![]()
از لحاظ ساختمونی که می دونم دانشکده پزشکی یزد به حالت ویرانه ای بیش نیست!ولی خب ساختمونشو سال دیگه عوض می کنن که جای امیدواریه!در ضمن پزشکی یزد reform شده که 30 واحد خزعبل حذف و تقریبا 6ساله شده این یعنی یک سال صرفه جویی در درس خوندن!!!(به شخصه بیچاره مریضایی که بیان زیر دست من!)باید یک ماه عقب موندگی درسیمو جبران کنم..من می تونم !!!!(چه جمله دور از ذهن و مضحکی!!)![]()
از اونجایی که باید پلک چشامو با گیره لباس به زور باز نگه دارم دیگه میرم...
و اینم عکسی از غروب دانشگاه اصفهان من و فرداش!! طلوعی برای زندگی کردن!!(خدایی عجب عکس هنری گرفتمااااا)![]()

نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت
یه ضرب المثل هست که میگه یه سیب که از بالا به پایین میفته ۱۰۰۰بار چرخ می خوره تا به زمین برسه !
مثل اینکه سیب زندگی من هنوز که هنوزه یه جای ثابت و معلق در فضا وایساده و هی می چرخه !
نمی دونم کی قراره بیفته زمین !
باورتون نمیشه توی این تقریبا ۲ماه چه قدر اتفاق افتاده !
به زودی زود یه آپ تپل میذارم!
to be continued.....![]()
فعلا ۲تا از عکس های دانشجویی رو میذارم تا بعد تو خوابگاه اتفاقات اخیرو تعریف کنم!
در تصویر پایین صبحونه ای رو می بینید که قرار بود به عنوان شام صرف بشه!ولی دست تقدیر گفت که شب شامو بریم بیرون!

و این تصویر هم شاهدی بر نظم و انضباط دانشجویان پزشکی و دندانپزشکی این مرزو بومه!خودنمایی سطل زباله وسط اتاق به این دلیله که یادتون نره آشغالاتونو ساعت ۹ شب بذارین بیرون
(فرهنگ سازیو داری؟!) و اینکه چه قدر پاکیزگی و رعایت بهداشت واسه پزشکا مهمه ![]()

نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت
سلام
از اونجایی که خاطرات رو هم انباشته شده بود گفتم آپ کنم..از چند هفته پیش شروع می کنم از اون امتحان رانندگی کذایی و سرهنگ کذایی تر!
چه شکست نا گواری بود!دفعه اول رد شدم دیگه هم تا در در حال حاضر نرفتم امتحان بدم..سرهنگه خیلی بد اخلاق بود..خب منم خیلی روحم لطیفه دیگه گفتم اصلا افتخار نمیدم بهت که بهم گواهی نامه بدی!![]()
و اما از برنامه کوه نوردی سمپادی ها بگم فوق العاده بود..دفعه اول با آزاده و زهره رفتم یک مینی بوس بیشتر نبودیم..چون برنامه سخت بود کسی نیومده بود..فتح شیرکوه!!منم دفعه اولم بود اصلا کوه می دیدم توی راه تنها چیزی که به خاطرم میاد جمله غلط کردم بود!!![]()
ساعت۷صبح تا ۶ عصر..آزاده و زهره مفلوک مجبور شدن به خاطر من از بچه ها عقب بیفتن و کنار چشمه بمونیم عوضش برگشتنا جبران کردن!!
سرپرستمون هم باید مواظب من میبود تا خودمو به خاطر مسایل روحی روانی پرت نکنم پایین از کوه! اونجا یه گروه 4 نفره کوه نوردیو دیدیم یارو رئیس کوه نوردی بندر عباس بود و مدیر کارخونه آلومینیوم..خواهرش توی سبلان بر اثر سرما سکته کرده بود!!!می گفت بهش گفته بودم کیسه خوابشو خوب ببنده گوش نداد!!!
کوه بعدیشون دماوند بود با کلی تجهیزات اومده بودن و ما رو به خاطر کفش و کولمون مسخره می کردن!
اونجا بود که تفاوت دیدگاه ها رو لمس کردم..اینکه تا چه اندازه ارزش ها می تونن متفاوت تعریف شده باشن..جدا از خستگیو له شدگی بدن به مدت یک هفته و عدم تکون خوردن از سر جا!! برنامه سالم و خیلی خوبی بود.
بعد تقریبا به مدت یک هفته با خانواده رفتیم اصفهان..شهرکردو کوهرنگ..خوب بود ولی دلم بدجوری واسه خونه تنگ شده بود..5شنبه رسیدم خونه و فرداش باز برنامه کوه بود این دفعه دشت سانیج چون آسون بود تعداد بیشتری اومده بودن و 2مینی بوسه رفتیم..آدمای جالبیو دیدم..از دفعه قبل بهتر بود..مسابقه پانتومیم..بازی ..وسطی..
البته شلوغیش یه ذره آزار دهنده بود اول کار..کوه سمپادیا رو دوس دارما ولی این پاتوقش اصلا تو کتم(katam)نمیره!
فرداش رفتم مشهد..اردوی نخبگان و شایستگان بسیج!! نخبه بودنو واقعا باید از روی رتبه کنکور تخمین زد؟!؟!نه! نخبگی به این نیست! من نفر تک رقمی کشورو می شناسم که به کودن بودنش ایمان دارم!!
اول فکر می کردم این اردو اصلا قرار نیست بهم خوش بگذره ولی معرکه بود!!شب اول که با اکیپ 6 نفرمون که هم مدرسه های ها بودیم رفتیم پارک ملت و کوهستانو اینا من که از بس وسایل تخیلی سوار شده بودم یقین داشتم شب بر اثر سکته قلبی یا مغزی جبهه بر خاک می سایم..و بدرودی ابدی نثارتان می کنم!ولی به طرز جالبی هر چیزی که ازش تعریف می کردیم دقیقا برعکسش اتفاق میفتاد (چشم XX شور )![]()
از بعضیا نافرم دلخورم..یه چیز تو مایه های له کردن غرور و اینا ![]()
یه اتفاق دردناک..اسفبار..عذاب آور ...گوشییییییییییم..
تا روشنش می کنم خاموش میشه..روشن..خاموش..روشن.. خاموش..حتی فرصت ویروس کشیش هم ندارم جفت همین اتفاق واسه ویندوزم چند وقت پیش اتفاق افتده بود..که اونو به کل کریستال نصب کردم امروز میدم بیرون درستش کنن..دعا کنین چیزام پاک نشه چون من به معنای واقعی دق (degh) می کنم..![]()
تا آپ بعدی فعلا ![]()
اینم از کوه ما:

نوشته شده توسط بهار در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت
نمی خوام سلام کنم !(آخر تنوع و خلاقیت !)
بالاخره انتخاب رشته کردم پزشکی اصفهان..دلیلشم این بود که از چرخ زدن توی دهن مردم زیاد خوشم نمیاد![]()
کی گفته بیکاری بده ؟ بیکار بیعار می چرخیم خشونم هست ..دیشب تا ساعت3نصفه شب کلا اکیپ خانوادگی خوابمون نمیبرد مسخرگیو لودگی !
نتیجش این شد که داداشم دیر به کلاسش رسید همه دیر پا شدن هول هولکی رفتن سر کارشون و بهناز خواهر 7 سالم گفت مامان امروزو نمیرم مدرسه و معلمو می پیچونم!!!!!!!!
(یکی نیس بگه پینگیلی این اصطلاحاتو از کجا یاد میگیری تو؟)و خود من تخت گرفتم تا هر وقت دلم می خواست خوابیدم!![]()
یک شنبه امتحان آیین نامه دارم..200صفحه حسش نیس حالا بر فرضم آیین نامه قبولیدم تو شهریو چه خاکی بر سر ریزم؟
اونو که می دونم هنوز سوار نشده باید قیدشو بزنم..آخ که چه حالی میده وقتی سوار ماشین تعلیم رانندگی هستیو مردم به فحش می کشنت...یا وقتی یه تریلی 18 چرخ کنارت رد میشه و فقط تو می خوای چشاتو ببندیو نسیم ملایمی که از حرکتش به صورتت می خوره رو حس کنی
(مسوولیت اتفاقات بعدیو به عهده نمیگیرم!!)..یا وقتی مربی رانندگیت میگه برو دنبال اون ماشینی که بهت متلک انداخته و بگیرش و تو باید با حرکات آرتیستیک بری دنبالشو مربیت حالشو بگیره ! ![]()
دیشب با آزاده زدم بیرون توی یه جای شلوغ بعضی وقتا از خیابون که رد میشم می خوام چشامو ببندم..گوشامو بگیرم..چه قدر آلودگی صوتی چه قدر آدم..این آدما به دردیم می خورن یا هدفشون صرفا تولید دی اکسید کربن و کمک به اثر گلخانه ایه؟!!نظر شما چیه؟!![]()
دعای دیروز:خدایا کنکور قبول شم دیگه هیچی نمی خوام..
دعای امروز: دچار روزمرگی نشو!
دعای فردا : خدایا قبض هر نوع تلفنی اعم از همراه و غیر همراه را از ما دور بگردان!!
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

Here's Mine My Own.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY